عمومي
سلام

 

بابا خب مهمون داریم. چیکار کنم 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۳ اردیبهشت۱۳۹۴ساعت 0:9  توسط عبدالحسين عبدي  | 

سلام

صبح بیدار شدیم و نماز و صبحانه را بر کمر و معده زدیم.

دو تا تاکسی گرفتیم و کلنا اجمعین به سمت شلمچه حرکت کردیم.

چند کیلومتر مونده به مرز به خاطر شلوغی مسیر و عدم حرکت معقول تاکسی، همگی پیاده شدیم و کوله پشتی بر دوش، یه جورایی پیاده روی رو آغاز کردیم.

مسیر شلوغ بود و همه جور آدم از همه جای کشور با هر سنی دیده می شد.

یه جورایی حس جدید و بکر و دوست داشتنی بود. کلا من از حس های جدید استقبال می کنم. همه جوره.

یه عده با چمدونای بزرررگ اومده بودن. میگم بزرگ ها. در حدی که باهاش سفر قندهار میشد بری.

یه عده یه کیسه فقط دستشون بود.

یه عده هم فقط خودشون با دمپائیاشون و یه چفیه.

همین

-----------------------------------

پ.ن: واقعا چمدونشون بزرگ بود

پ.ن: نه به بی خیالی بعضیا، نه به شلوغ کاری بعضی دیگر


برچسب‌ها: سفرنامه, اربعین, قندهار, چمدون, شلمچه
+ نوشته شده در  شنبه ۲۲ فروردین۱۳۹۴ساعت 21:48  توسط عبدالحسين عبدي  | 

سلام

 

رو کرد خدا قدرت پنهانی خود را

تا خلق کند حوری انسانی خود را

ابلیس بهشتی بشود گر بگذارد

بر خاک قدم های تو پیشانی خود را

هفتاد یهودی نه، که سلمان و ابوذر

مدیون تو هستند مسلمانی خود را

در بند غمت هر که اسیر است عزیز است

آزاد مکن یوسف زندانی خود را

چون مور اگر ریزه خور خوان تو باشیم

یک روز ببینیم سلیمانی خود را

ترسی ز اجل نیست به این شرط که باشیم

در روضه تو لحظه پایانی خود را

دل را به منای غم تو ذبح نمودیم

از یاد مبر این همه قربانی خود را

 

میلاد بانوی بی همتای عالم، سیده نساءالعالمین فاطمه زهرا (س) و روز زن و مادر بر همه شیعیان مبارکباد.

آسمونی باشید 


برچسب‌ها: فاطمه, زن, مادر
+ نوشته شده در  پنجشنبه ۲۰ فروردین۱۳۹۴ساعت 22:41  توسط عبدالحسين عبدي  | 

 

سلام

بعد از رسیدن به مرکز استان و نزول اجلال در منزل دوستمان، رفع خستگی نمودیم و ناهاری بر بدن زدیم.

پس از تماس های گرفته شده و هماهنگی های لازم، قرار شد با ماشین شخصی یکی دیگر از دوستان بریم آبادان و از اونجا بریم سمت شلمچه.

 نیمه های شب به آبادان(آبودان) رسیدیم . در منزل همسایه قدیمی دوست دوستمان اتراق نموده ایم به صورت کاملا هیئتی. با جمعی که متشکل از اینجانب و همسر گرام، یک دوست مجرد، دودوست متأهل مجرد به سفر آمده و یک دوست دوست متأهل که با زن و بچه و خواهرش آمده بود.

شام را یادم نیست چه بر بدن زدیم، ولی احتمالا سوسیس بندری بود.

خوردیم و خوابیدیم و بیدار شدیم....

 ----------------------------------------

پ.ن: اصلا به رگ غیرتم برخورد، باید این سفرنامه رو تموم کنم

پ.ن: عیدتون مبارک


برچسب‌ها: سفرنامه, اربعین, آبادان
+ نوشته شده در  پنجشنبه ۲۰ فروردین۱۳۹۴ساعت 4:27  توسط عبدالحسين عبدي  | 

سلام

برنامه این بود که از مرز شلمچه1 بریم.

دو روز قبل از حرکت، از قم به سوی دیارمان بوشهر شتافتیم.

یک شب در زادگاهمون موندیم و صبح زود پس از خداحافظی از اهل منزل به سمت مرکز استان دوباره شتافتیم. تا حدودی می شد اضطراب، غبطه، و شوق رو در چهره شون دید. هر چند شبش کلا توضیح داده بودیم که اونجور که فکر می کنید نیست و همه چی امن و امانه، ولی خب به هر حال ما نقش تأثیر گذاری در عبدی ها ایفا می کنیم و به همین علت اصلا دوست نداشتن شهید بشیم2

هر چند پدرم بیشتر نگران خانمم بود و می گفت اصلا ازش جدا نشو و نذار اذیت بشه و منم همونجا سپردمش به خانم فاطمه زهرا (س) بدون یه ذره شک و نگرانی.

 رفتم ترمینال و ساعت شش و نیم حرکت کردیم.خانمم چون شبش در منزل پدریشون به سر می بردن، با ابوی گرامشون تشریف آوردن در مسیر اتوبوس و بین راه سوار شدند.

شوق و هیجانی که داشتیم واقعا زائد الوصف بود.

زائد الوصف

---------------------------------------

پ.ن1: پشیمون شدیم

پ.ن:2 اصلا همینا نذاشتن من شهید بشم.


برچسب‌ها: سفرنامه, اربعین, زائدالوصف
+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۱ دی۱۳۹۳ساعت 22:19  توسط عبدالحسين عبدي  | 

سلام

تقریبا یک ماه مونده به محرم در تب و تاب رفتن بودیم. اصلا یه جوری که انگار قراره همین فرداش راهی بشیم. در این حد مشتاق و حاضر به یراق.

هر دقعه به دوستان که پارسال رفته بودند پیاده روی اربعین، می گفتم که کی اقدام می کنین برا امسال. تا اینکه خبر رسید گذرنامه هاتونو بدید به فلانی که ببره بوشهر برا کارای ویزا.

قرار بود دوست یکی از دوستان که هر سال کاروان می برد کربلا. گذرنامه های ما رو ببره برا ویزا.

گذرنامه خودم و خانمم که یک سال تمام جلو چشمامون گذاشته بودیم دادیم که ببرن بوشهر. مبلغ مورد نظر هم به حساب ریفیقمون واریز کردیم و قرار شد تا بعد عاشورا ویزا آماده بشه. 

از روز یازدهم که از پابوس حضرت رضا (ع) برگشتیم تقریبا هر روز به دوستم پیام می دادم و پیگیر کارا می شدم. نمی دونم چطور حس و حالمو بگم، فقط برا تقریب به ذهن می گم که دل تو دلم نبود.

یکی از همین روزایی که پیگیر می شدم، دوستم گفت که دیگه ویزای انفرادی نمیدن و باید پنج نفر باشیم. از اونجایی که ما دونفر بودیم و دو نفرم دوستان، به یه نفر دیگه نیاز داشتیم. اون یه نفر جور شد ولی باید یکی دوروز زودتر از موعدی که قرار گذاشته بودیم حرکت می کردیم. به دلیل مصادف شدن زمان خروج اون یه نفر با دیگر نفراتی که میخواست باهاشون باشه.

بماند.

 


برچسب‌ها: سفرنامه, اربعین, 5
+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۱ دی۱۳۹۳ساعت 21:59  توسط عبدالحسين عبدي  | 

سلام

 

تو نخ این نبودم که پیاده برم یا سواره. کاروان یا انفرادی. تنها چیزی که مهم بود کربلا بود.

سال قبل که ماه محرم با کاروان رفتیم کربلا، دو تا از دوستان اربعین پیاده رفتن. بعد از برگشت که همدیگه رو دیدیم خیلی حرف برا گفتن داشتیم، ولی کربلا اولیا تا یک سال تو شوک هستن و اصلا نمیتونن حس و حالشونو وصف کنن.1

هر وقت پای حرفای دوستم می نشستم، با خودم میگفتم کاش آقا بطلبه سال دیگه پیاده برم کربلا.

 گذشت و گذشت و گذشت، و ما همچنان شوریده تر از پیش در سودای اربعین بودیم.

از اونجایی که خیلی از اوقات ایده ها و فکر های اینجانب با همسر گرام مطابق همدیگه هست و حتی در زمان واحد به یک اندیشه می رسیم، چند ماه قبل از محرم هر دو به این نتیجه رسیدیم که اربعین پیاده بریم کربلا.

و من از اون روزی که این تصمیم رو گرفتیم تا یک روز مونده به سفر، از هر طریقی که فکرشو بکنید کسب اطلاعات می کردم. که چی ببریم، چی نبریم، کجا بخوابیم و از این دست دغدغه ها.

مدیونید اگه فک کنید یه قرون از خودمون سراغ داشتیم، فقط و فقط توکل بود که دلگرممون می کرد.

توکل...

-------------------------------------

پ.ن1: دلیل ناتموم موندن سفرنامه پارسال

پ.ن: ...


برچسب‌ها: سفرنامه, اربعین, توکل
+ نوشته شده در  یکشنبه ۷ دی۱۳۹۳ساعت 23:0  توسط عبدالحسين عبدي  | 

سلام

از محرم پارسال، بعد از زیارت کربلا...

حرف دلمون یکی بود، دوس داشتیم سال بعد هم بریم زیارت آقا. پیاده و سوارش مهم نبود، تنها چیزی که مهم بود و حاضر بودیم براش هر کاری بکنیم، کربلا بود.

از همون موقع پولامونو جمع کردیم. اونم تو قلک. امتحان کنید، خیلی لذت بخشه.

درسته مطمئن نبودیم که سال دیگه هم میتونیم بریم کربلا یا نه، ولی... 

کربلا رفته ها میدونن، آدم دست خودش نیست. سال دوم عین دیوونه ها به هر دری میزنی که بری کربلا.

عین دیوونه ها...

 

آسمونی باشید [گل]

----------------------------------------

پ.ن: عکس قلکمون تو این اینستاگرام موجوده.

 


برچسب‌ها: سفرنامه, اربعین, قلک
+ نوشته شده در  جمعه ۵ دی۱۳۹۳ساعت 5:1  توسط عبدالحسين عبدي  | 

سلام

خیلی حرف برا گفتن و خیلی عکس برا نشون دادن دارم.

ولی نمیدونم از کجا شروع کنم.

لابد میگین از اولش.

آخه اولش معلوم نیست کی بوده.

 

هنوز من نبودم، که تو در دلم نشستی...

 


برچسب‌ها: سفرنامه, اربعین
+ نوشته شده در  جمعه ۵ دی۱۳۹۳ساعت 4:52  توسط عبدالحسين عبدي  | 

سلام

 

 

امام صادق (علیه السلام):

خداوند خیر هر کس را بخواهد، محبت حسین (علیه السلام) و زیارتش را در دل او می اندازد.

-----------------

پ.ن: محرم 93-مشهد مقدس


برچسب‌ها: حبّ, حسین
+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۱ آذر۱۳۹۳ساعت 1:41  توسط عبدالحسين عبدي  | 

سلام

 

آقا جان

میدونم لایق نیستم، ولی بذار بیام

اگه نیام، از اینی که هستم دور تر میشم

...

-----------------------

پ.ن: دلتنگ کربلا، اربعین


برچسب‌ها: کربلا, اربعین, دعا, دلتنگ
+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۱ آذر۱۳۹۳ساعت 1:21  توسط عبدالحسين عبدي  | 

سلام

 

نوکر بهشت هم برود، باز نوکر است

 

همین

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ۲ آذر۱۳۹۳ساعت 2:8  توسط عبدالحسين عبدي  | 

سلام

چرا نمی نویسم؟

چون حرف به درد بخور ندارم

چرا نمی نویسم؟

چون کسی که زیاد حرف میزنه باید زیاد عمل کنه.

چرا نمی نویسم؟

چون در حدّش نیستم

ولی

چرا باید بنویسم؟

شاید حرف دل کسی لابه لای حرفام باشه

شاید و حتما بعضی از تفکرات و عقایدم اشتباهه، پس باید اصلاح بشه

شاااااید باعث بشم کسی چیزی رو بدونه.

 

-------------------------------------

پ.ن: التماس دعا


برچسب‌ها: دلم, کربلا
+ نوشته شده در  جمعه ۳۰ آبان۱۳۹۳ساعت 12:38  توسط عبدالحسين عبدي  | 

سلام

 

محرم که فرا رسید، دلم مدام بهانه می گرفت.

مدام به یادم می آورد که سال قبل کجا بودم و امسال...

ششم محرم که دلم را به پنجره فولاد گره زدم، آرام گرفت.

و امروز که دهه اول گذشته و از دیار خورشید برگشته ام، بغض فراق به جانم افتاده.

برای دلم دعا کنید، و برای زیارت کربلای اربعین.

یا حسین (ع)

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۸ آبان۱۳۹۳ساعت 20:30  توسط عبدالحسين عبدي  | 

سلام

السلام علیکِ یا جبل الصبر

دیدم لب عطشان را ، ای کاش نمی دیدم

ارباب پریشان را ، ای کاش نمی دیدم

بی یار و معین ارباب ، تنها وسط میدان

دیدم شه خوبان را ، ای کاش نمی دیدم

لشکری پر از کینه ، خنجر به روی حنجر

بر قلب سلیمان را ، ای کاش نمی دیدم

وقتی که برون آمد شمر از وسط مقتل

دیدم سر جانان را ای کاش نمی دیدم

از بعد غروب آن روز در چنگ حرامی ها

دیده ام یتیمان را ای کاش نمی دیدم

آتش وسط خیمه ای وای چه می بینم

یک شام غریبان را ای کاش نمی دیدم

سرها به روی نیزه خیمه همه در ناله

اشکان یتیمان را ای کاش نمی دیدم

از کوفه به شام هردم در روبرویم آورد

سرهای شهیدان را ای کاش نمی دیدم

سختی و اسارت را سیلی و جسارت را

بی صبری طفلان را ای کاش نمی دیدم

 

--------------------------------

پ.ن: التماس دعای زیارت کربلا


برچسب‌ها: دلتنگ
+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۸ آبان۱۳۹۳ساعت 20:20  توسط عبدالحسين عبدي  | 

سلام

 

اینجا مشهد الرضا 

و قلبی که از شوق وصال دارد بدجور می تپد.

 

شاه سلامٌ علیک 

 

+ نوشته شده در  جمعه ۹ آبان۱۳۹۳ساعت 14:54  توسط عبدالحسين عبدي  | 

سلام

 

ان شاءالله فردا عازم دیار حضرت خورشید هستیم.

دعا کنید رزق کربلا رو به حقیر مرحمت کنند.

دعا گوی دوستان هستیم.

یا حسین (ع)

------------------------------

پ.ن: نمیدونم بعد از چهار سال دوری، چی بگم به آقا  :(


برچسب‌ها: قم, مشهد, کربلا
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۷ آبان۱۳۹۳ساعت 17:43  توسط عبدالحسين عبدي  | 

سلام

 

هرروز مادرم سر سجاده گفته است:

خیلی مراقب پسرم باش یا حسین(ع)

 

 


برچسب‌ها: محرم, حرم, حسین, اربعین, دلتنگ
+ نوشته شده در  دوشنبه ۵ آبان۱۳۹۳ساعت 12:48  توسط عبدالحسين عبدي  | 

سلام

 

بین هر خیمه که رفتم جگرم سوخت حسین(ع)

همه جا ناله زهراست، بیا برگردیم

--------------------------

پ.ن: پارسال مثل امشبی نجف بودیم. الحمدلله

پ.ن: دارم دق می کنم. الحمدلله


برچسب‌ها: ورودیه, کربلا, محرم, دلتنگ, حرم
+ نوشته شده در  دوشنبه ۵ آبان۱۳۹۳ساعت 0:21  توسط عبدالحسين عبدي  | 

سلام

 

در عشق تو، حالی است که فانی شدنی نیست

وصفش نتوان گفت به کس، دم زدنی نیست

-------------------------

پ.ن: التماس دعای زیارت کربلا


برچسب‌ها: کربلا, اربعین, دعا, دلتنگ
+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱ آبان۱۳۹۳ساعت 1:6  توسط عبدالحسين عبدي  |